خرید بک لینک
+ بعضی وقتا یه کامنت میزنم واس یکی، بعدش با خودم میگم کاش نرسه... کاااش نرسه!! + یکی نوشته بود :کاش پدر مادرا هیچ وقت پیر نمی شدن... منم خیلی غیر منطقی میگم کاش این کاشه عملی و واقعی بود، چی میشد؟ + من با عصر جمعه ها مشکل ندارم! الان این سومین هفتس که عصر پنج شنبه خیلی دلگیر و مزخرف داره میگذره ....

برچسب: نویسنده: یاسین رستمی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 13:06

سلام که داد از عالم خودم اومدم بیرون! چراغ قرمزعدد 168 رو نشون میداد! جواب سلامشو دادم، قدش یکم بالاتر از پنجره ماشین بود، گفت ازم جوراب میخری؟ گفتم لازم ندارم اخه - نوکرتم! یه دونه بخر دیگه... گفتم دیگه این حرفو به هیشکی نگو! شما یه اقایی که دار

برچسب: نویسنده: یاسین رستمی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 13:06

رفتم از نون فاتزی خرید کنم، هدف نون باگت بود ولی داشتم ویترینو نگا میکردم یه چیز هیجان انگیزم بخرم.. یه آقایی ام کنار من داشت کیکارو برانداز میکرد، من فقط متوجه حضورش بودم... که ایشون گفت: خسته نباشی آقا، لطفا دو تا پیراشکی و .... دیگه بقیه حرفشو توجه نکردم! محو صداش شدم!! صداش اونقد نافذ و رسا و البته آشنا بود که بی اختیار نگاش کردم، ینی قشنگ زل زدم بهش! کاری که هیچ وقت نمیکنم خب.. البته همزمان

برچسب: نویسنده: یاسین رستمی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 18:58

قرار بود با بچه ها یه سفر چن روزه بزیم شمال.. داشتیم برا 7_8 روز بعد برنامه می چیدیم که الی زد زیر گریه! که زندگی خیلی به من سخت گرفته و من دیگه واقعا دارم می ترکم، تا چن روز دیگه زنده نمیمونم اصلا! این شد که تو یه حرکت خیلی یهویی همون موقه -پریشب ینی- تصمیم گرفتیم که بریم سمت شمال و دیروز صب زود را افتادیم، بدون برنامه ریزیه خاصی.. حتا نمیدونستیم تا کجا میخوایم بریم! خلاصه اینکه یه ماشین فقط جور

برچسب: نویسنده: یاسین رستمی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 3:06

صفحه بندی